سریالسریال ترکی تردیدسریال ترکی تردید (هرجایی)سریال ترکی هرجاییسریال ترکیه ایسریال خارجی

خلاصه داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی تردید | سریال تردید Hercai قسمت ۸۰


خلاصه داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی تردید همچنین سریال هرجایی Hercai قسمت ۸۰ به همراه جزئیات ماجرای این قسمت از سریال تردید در همین مطلب. «تردید» (هرجایی) Hercai یک سریال عاطفی و درام محصول کشور ترکیه‌ می باشد که در دو فصل ۲۵ قسمتی (هر قسمت در حدود ۱۵۰ دقیقه) تهیه و تولید شده است و هم اکنون در حال پخش است.

خلاصه داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی تردید | سریال تردید Hercai قسمت ۸۰
قسمت ۸۰ سریال ترکی تردید

خلاصه داستان قسمت ۸۰ سریال ترکی تردید

زهرا از پزشک معالج درخواست دیدار از هازار را می کند و کنار شوهرش می رود و اگرچه هازار بیهوش است اما به او امیدواری می دهد که به زودی حالش خوب خواهد شد و شاهد بزرگ شدن گل و فرزند توی راهشان خواهد بود. میران در سالن بیمارستان با ریان روبرو می شود. ریان به او می گوید: «اینجا نباش. نمی خواهم ببیننت. » در همین حال پرستاری که از میران خون گرفته از میران می پرسد که آیا سرگیجه دارد یا نه؟ و وقتی تعجب ریان را می بیند می گوید: «این آقا به پدر شما خون داد و او را از مرگ نجات داد. » ریان با تعجب به میران نگاه می کند و می گوید: «نمیفهمم از یک طرف آرزوی مرگش را داری و از طرفی جانش را نجات میدهی. » میران می گوید: «به خاطر خدا بفهم من کاری را که باعث ناراحتی تو بشود انجام نمی دهم. » ریان چشمش به پزشک معالج پدرش می افتد و از او درخواست می کند که برای چند لحظه پدرش را ببیند چون ممکن است دیگر فرصتی نباشد. ولی دکتر اجازه این کار را نمی دهد و میران وقتی بی قراری ریان را می بیند از یکی از آشناهایش که در همان بیمارستان است درخواست می کند که ترتیب ملاقات ریان با پدرش را بدهد. پرستار ریان را صدا می زند و وسایل و لباس های پدرش را تحویل می دهد و امضا می گیرد. ریان به کمک میران به دیدن پدرش می رود و از دیدن پدرش در آن حال، حالش بد می شود و چشمانش را می بندد و پدرش را سالم در خیال خود تصور می کند و به او می گوید: «میران خونش را به تو داده و نجاتت داده من می خواهم او را باور کنم. » بعد هم پدرش را می بوسد. آزاد وقتی جهان را در حال گریه می بیند، کنار او می نشیند و می گوید: «میدانم به خاطر شکستن دل عمویم عذاب وجدان داری. خودت هم میدانی که عمویم قلب بزرگی دارد و غیر از خوبی در وجودش نیست و با این که عمویم را خیلی دوست دارم ولی او نمی تواند جای تو را در قلبم بگیرد. » جهان او را بغل می کند و کمی احساس سبکی می کند.

نصوخ و جهان به سمت زهرا می روند و از او که از پیش هازار برگشته حال هازار را می پرسند. زهرا به انها امیدواری می دهد که به زودی حال شوهرش خوب خواهد شد و وقتی نصوخ می فهمد که زهرا حامله است از خوشحالی گریه می کند و از خدا می خواهد که پسرش را پیش آنها برگرداند. میران و ریان روی نیمکتی می نشینند و میران می گوید: «تا دیروز چشم هایت پر از رنگ و امید بود ولی امروز همه چیز عوض شده. » ریان می گوید: «شنیده ام که انسان تا وقتی پدر دارد می تواند بچگی کند و وقتی پدرش را از دست بدهد بزرگ می شود. من نمی خواهم به این زودی بزرگ بشوم. » و گریه می کند. میران به او می گوید: «پس با این حساب من خیلی زودتر بزرگ شده ام. » گل خانم که از دوری پدر و مادرش بی تاب است گریه می کند و سراغ آنها را می گیرد و ملیکه و بقیه نگران هستند که نکند ناراحتی او باعث شود گلوله در مغزش جابجا شود و مشکلات بیشتری را به وجود بیاورد. میران از ریان می خواهد که اجازه دهد تا وقتی اوضاع بهتر شود کنارش باشد. ریان می گوید: «تا زمانی که انتقام تو تمام نشده باشد ما همیشه رو در روی هم خواهیم ایستاد. »

میران دست او را در دست می گیرد. یارن و آزاد که در حال خروج از بیمارستان هستند انها را می بینند و یارن به برادرش می گوید: « تا چند ساعت پیش حرف از طلاق بود و حالا دست در دست هم دارند! » آزاد به سمت میران می رود و داد می زند: «چرا از اینجا نمیروی؟ مانده ای تا کار نیمه کاره ات را تمام کنی؟ » و مشتی به صورت میران می زندو فیرات آنها را جدا می کند و ریان داد می زند: «پدرم در حال مرگ است و شما هنوز دعوا می کنید. » در همین حین ملیکه به ریان زنگ میزند و می گوید: «گل خانم بی قراری می کند و ممکن است حالش بد شود. » میران ریان را با عجله به مزرعه می رساند و به او می گوید نگران نباشد حال پدرش به زودی خوب خواهد شد. ریان از او به خاطر کمک هایش تشکر می کند و می گوید: «امیدی در درونم نمانده. » و از میران جدا می شود. از طرف دیگر یکی از روی نیمکت، نامه ی توی جیب هازار را یواشکی برمی دارد. ریان کنار گل می رود و او را بغل می کند و می گوید که پدر مریض است و در بیمارستان بستری شده. گل خانم کمی آرام می گیرد. هاندان که می ترسد اگر ریان طلاق بگیرد آزاد دوباره به سمت او برود به پسرش اصرار می کند که هرچه زودتر با الیف ازدواج کند. آزاد می گوید: «من با این شرایط عمویم حوصله فکر کردن به هیچکس را ندارم. » یارن به مادرش قول می دهد که به زودی این مسئله را حل خواهد کرد. برای همین منظور با سلطان تماس می گیرد و با او قرار می گذارد. میران صبح سوار اسبش شده و به روی پلی که دو روز پیش با ریان همدیگر را عاشقانه بوسیده بودند می رود و فریاد می زند: «من از تو نمیگذرم ریان… و هیچ وقت تو را رها نخواهم کرد. »

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]



Source link

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن